خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
افسانه
آرشیو وبلاگ
فروردین ۸٩
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
لینک دوستان
شکلات تلخ
در جستجوی دريائی بزرگتر...
آلما خانوم جان
داروخانه شبانه روزی
برگی از دفترچه ايام
من او
مردخاکستری
آريو برزن
موناليزا
تو را من چشم در راهم
بانوانه
عکس های سرزمين خورشيد
عينالی
مترسک خيابان پنجم
زندگی خوب و بدش به کام ماست
پرواز
شخص ثالث
پیامبران کاغذی
داروساز ناخواسته !!
حر فهای برادر علی
دوراه قپون
جاده نمناک
دوران حکومت عشق
قالب وبلاگ
اخبار فناوری اطلاعات
تفريحات اينترنتي
دوستیابی سالم
طراحی وب
فروشگاه اینترنتی
طرفداران پرشین بلاگ
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
لینک داغ
شما یه دکتر پوست خوب سراغ ندارین ؟
ما خونوادگی ، یه دکتر پوستی داریم . ماه . یه مرد جوون محجوب ، مومن ، باسواد ، خوش دست ، خوش قیافه ، مهربون ، از یادگارهای جبهه و جنگ .
دکتر یه 3- 4سالی از من بزرگتر است . رفیق اخوی من بوده . از سال های دور . ا ز دبیرستان بگیر تا جبهه جنگ و تا الان .گویا وقتی که او دانشکده پزشکی قبول شده ، ضمنی یه جورایی ؛ یه چیزایی ؛ مادرش به مادرم گفته بوده .
خدا بیامرزه پدرم رو ( همین جمعه ای سالگرد فوتش بود و بهشت زهرا بودیم. ممنون .خدا رفتگان شما روهم بیامرزه !) پدر خدابیامرز ما ، اساسا ترش کرده بوده و به برادرم اولتیماتوم کرده بوده که مبادا این جوجه دکتر این طرف ها بیاد و ...
ما هم اون روزها ، بزرگترین دلمشغولی و نگرانیمون درس خوندنمون بود . فکر میکردیم که درسی بخونیم ودکتری بشیم و گلاب به روتون پقی بشیم و این حرف ها . گذ شت و من کنکور داروسازی قبول شدم . این بار پدر جوجه دکتر برای پدر خدابیامرز من پیغام آورد .و خلاصه پدر کوتاه اومد و به خودم واگذار کرد . این بار من ترش کردم : ووووه ! این چه رفیقی است که اومده خونه ما و منو دید زده . باید به چشم ناموسش به من نیگا ه میکرد و بعدشم من دارم میرم دانشگاه ؛ اوووووووووووه انقدر از این دکی ها اونجا ریخته !
راستش از شما چه پنهون ؛ منم دوسش داشتم . نمیدونم بچگی کردم . نازکردم . نمیدونم. منتظر بودم که بازم پیغومی پسغومی بیاد . که کارت عروسیش رو آوردن !
خونواده دکتر از این خشکه مذهبی ها بودن . یه عروسی مفصل توی خونه دوطبقه پدر دکتر . عکس های اون شب هست . منم خداییش اون سال ها چه خوشگل بودم .
بعد دکتر مطبش رو دایر کرد ومن از سر فضولی جزو اولین بیماراش بودم تا همین الان ! بعد مامان و خواهر و دختر خواهر و زن داداش و عمه و خاله و دختردایی و دختر خاله و کی و کی و کی ... همه شدن بیماران دکتر .
من واقوام درجه یک از پرداخت ویزیت و وقت ملاقات گرفتن معاف هستیم و هرکس هم که ما معرفش باشیم ؛ با یه جای خوبیش میافته توی کوزه عسل ! من و اخوی بزرگم هم به عنوان تشکر هرسال شب عید و یا روز پزشک براش هدیه ای می فرستیم ؛ من در حد خودکار خودنویسی . قاب عکسی ؛ و اخوی قران زرین کوبی . تصویر چهار قلی .
......
حالا اینا رو گفتم که شما یه کوچولو پیش زمینه داشته باشین .
گند زدم . امروز گند زدم . امروز عصررفتم مطبش . و براش یه خودکار خودنویس گرفته بودم بعلاوه یک سالنامه راز ( فیلم راز secret رو که یادتون هست . تقویم و سالنامه اش در اومده . خیلی هم خوبه پیشنهاد میکنم بخریدش ) و وقتی داشتم تعارف میکردم و تبریک سال نو و این حرفا .گفتم قابل شمارو نداره . این تقویم رو برای همه کسایی که دوسشون داشتم گرفتم !!!!!
و یه مکثی شدیم و نگاه استفهامی شدیم و اون گفت : ممنون من هم همیشه شما رو دوست داشتم !!
دیگه بقیه اش یادم نیست . نمیدونم اون چی تعارف کرد و من چه تعارفاتی کردم که گندی که زده بودیم رو راست و ریس کنیم .
ببینین . من از خجالت دارم میمیرم . لپ هام عین دختر های 14 ساله گلی شده . من دیگه امکان نداره پام رو بذارم تومطبش .
شما یه دکتر پوست خوب سراغ ندارین ؟
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٧ - افسانه